Site Feedback

داستان

در بارک منزلشان است، پدر پير و پسر جوانش نشستند. پدر نا بينا بود. و پسر مشغول مطالعه بود. سرزده، پرندهء كوچك از درختِ نزديكى پرواز كرد. پدر پير پرسيد، چه اين؟
پسر جواب داد: اين پرنده است.
تا يک دقيقه ديگر، پرندهء ديگر پرواز كرد و پدر پير پرسيد، چه اين؟ پسر نا راحت شد، سپس جواب داد: اين پرنده است. تا يک دقيقه ديگر پرندهء ديگر پرواز كرد و پدر پير سؤالش تكرار كرد، ولى اين بار پسر خيلى عصبانى شد.
وبه صداى بلند گفت: هر لحظه مرا خواهد پرسى ، چه اين؟ بار ک پر به برند گان است. اين پرنده.......من گفت اين پرنده.من نمى توانم اين امر تحمل كنم
پدر پير حرف نمى زد، سپس كم كم به طرف منزل رفت. بعد از مدت پرگشت وبا او يادداشت قديمى اورد. دفترش باز كرد وبه بسرش گفت: اينجا بخوان، پسر خواند: امروز عمر پسرم دو سال شد. ودر بارکِ منزل گردش كرديم. او مرا پرسيد، چه اين؟ بيست ودوم بار. وهر بار مى گفتم: اين پرنده است. وبعد از هر بار او را مى بوسيدم.

Share:

 

1 comment

    Please enter between 0 and 2000 characters.

     

    Corrections

    داستان

    در بارک منزلشان است، پدر پير و پسر جوانش نشستند. پدر نا بينا بود. و پسر مشغول مطالعه بود. سرزده، پرندهء كوچك از درختِ نزديكى پرواز كرد. پدر پير پرسيد، چه اين؟
    پسر جواب داد: اين پرنده است.
    تا يک دقيقه ديگر، پرندهء ديگر پرواز كرد و پدر پير پرسيد، چه اين؟ پسر نا راحت شد، سپس جواب داد: اين پرنده است. تا يک دقيقه ديگر پرندهء ديگر پرواز كرد و پدر پير سؤالش تكرار كرد، ولى اين بار پسر خيلى عصبانى شد.
    وبه صداى بلند گفت: هر لحظه مرا خواهد پرسى ، چه اين؟ بار ک پر به برند گان است. اين پرنده.......من گفت اين پرنده.من نمى توانم اين امر تحمل كنم
    پدر پير حرف نمى زد، سپس كم كم به طرف منزل رفت. بعد از مدت پرگشت وبا او يادداشت قديمى اورد. دفترش باز كرد وبه بسرش گفت: اينجا بخوان، پسر خواند: امروز عمر پسرم دو سال شد. ودر بارکِ منزل گردش كرديم. او مرا پرسيد، چه اين؟ بيست ودوم بار. وهر بار مى گفتم: اين پرنده است. وبعد از هر بار او را مى بوسيدم.

     

    در پارک نزدیک منزلشان پدر پیری با پسر جوانش نشسته بودند.پدر نابینا بود و پسر مشغول مطالعه. یکدفعه ، پرنده کوچکی از درخت نزدیکشان پرواز کرد. پدر پیر پرسید، این چیه؟

    پسر جواب داد : این پرنده است.

    یک دقیقه بعد، پرنده دیگری پرواز کرد و پدر پیر پرسید، این چیه؟ پسر ناراحت شد و جواب داد: این پرنده است. یک دقیقه بعد پرنده ای دیگری پرواز کرد و پدر پیر سئوالش را تکرار کرد ، ولی این بار پسر خیلی عصبانی شد.

    و با صدای بلندگفت: هر دفعه می خواهی سئوال بپرسی این چیه؟ این یک پرنده است . من این وضع را نمی توانم تحمل کنم

    پدر پیر حرف نزد و به طرف منزل رفت. بعد از مدتی برگشت و با خود یادداشت قدیمی آورد. دفترش را باز کرد و به پسرش گفت : اینجا را بخوان، پسر خواند: امروز عمر پسرم دو سال شده.(امروز پسرم دوساله شده) و در پارک منزل گردش میکنیم. او از من بیست و دوبار پرسید این چیه ؟ و هر بار می گفتم: این پرنده است و بعد از هر بار او را می بوسیدم.

    پدر پير حرفی نزد، سپس آهسته كم كم به طرف منزل رفت. بعد از مدتی برگشت وبا خود دفتر يادداشت قديمى ای را آورد. دفترش باز كرد وبه پسرش گفت: اينجا  را بخوان، پسر خواند: "امروز عمر پسرم دو ساله شد. در پارک نزدیک منزل گردش كرديم. او  از من مرا پرسيد، این چیست؟ 
     بيست ودوم بار. وهر بار من گفتم: اين پرنده است وبعد از هر بار او را مى بوسيدم."

    پدر پير و پسر جوانش در پارک نزدیک منزلشان ، نشسته بودند. پدر نا بينا و پسر مشغول مطالعه بود. پرنده ی كوچكی سرزده، از درختِ نزديكى پرواز كرد. پدر پير پرسيد، این چیست؟ 
    پسر جواب داد: اين پرنده است. 
    تا يک دقيقه ديگر، پرنده ی ديگری  پرواز كرد و پدر پير پرسيد، چه اين؟ این چیست؟ 
     پسر نا راحت شد، سپس جواب داد: اين پرنده است. يک دقيقه ديگر پرندهء ديگری پرواز كرد و پدر پيردوباره  سؤالش را تكرار كرد، ولى اين بار پسر خيلى عصبانى شد،وبه با صداى بلند گفت:  چراهر لحظه از من می پرسی مرا خواهد پرسى این چیست؟  پارک پر از به پرنده است. اين پرنده است.......من که گفتم اين پرنده است.من نمى توانم اين را امر تحمل كنم 

    Write a correction

    Please enter between 25 and 8000 characters.

     

    More notebook entries written in Persian (Farsi)

    Show More