Site Feedback

يك داستان- قسمت اول

دوستان به دليل محدوديت كاراكتر براي نوشتن مجبور شدم اين داستان را در دو قسمت بنويسم.
اين داستان به زبان محاوره اي نوشته شده لذا در صحيح خود از برگرداندن آن به فارسي رسمي خودداري كنيد و اگر در جايي اشتباه هاي دستوري يا غيره وجود دارد لطفً متذكر شويد. متشكرم :)


-الو
-الو
-سلام عزيزم، خوبي؟
-سلام كاترين…چي واست مهمه؟
-چرا عصبانيي؟ چي شده؟
-اصن اعصاب ندارم ها! خودت خوب ميدوني چي شده!
-چي؟!
-خودتو به اون راه نزن! اون يارو كه ديروز تو كافيشاپ مركز شهر باش بودي كي بود؟
-من كه اونجا نبودم!
-چرا بودي! بايد بدوني كه دوست دارم پس منو درك كن! من تحمل دروغا و خيانتاتو ندارم! بهم توضيح بده! سعي ميكنم بفهمم!
-من…آه
-الو؟
-الو! چيو توضيح بدم؟كاري كه نكردم!
-خودم فهميدم… تو به من خيانت كردي…
-اون فقط يه دوست معمولي بود!
-اين اس ام اس چيه تو موبايلت؟"كاترين بيا امروز بريم سينما" از ويكتور؟ آدم با دوست معمولي سينما نميره! ميره؟
-به خدا دارم حقيقتو بت ميگم!
-برو بدبخت دروغگو!
-ببخشيد؟
-ديگه نه من نه تو! همه چي تموم شد!
-آه! تورو خدا! نه!
-شرمنده چاره ديگه اي نيست. خوب بهم گوش كن… من فهميدم كه تو دوسم نداري…
-ولي من دوست دارم(دختر گريه ميكند)
-نه
-خوب من اينو بت ثابت ميكنم…همينو ميخواي؟ هر كاري بگي ميكنم!
-از زندگي من برو بيرون! من تو رو ديگه نميشناسم!
-حرف آخرت اينه؟
-آره
-باشه! خدافظ
-خدافظ… كاترين صب كن!(دختر تماس را قطع مي كند)

پسر جوان به دختر زنگ مي زند ولي دختر جواب نمي دهد. او تصميم مي گيرد كه فردا به او زنگ بزند
فردا صبح پسر متوجه مي شود كه تيتر اول يك روزنامه "سقوط دختري از آسمان خراش" است. او كنجكاو مي شود

Share:

 

0 comments

    Please enter between 0 and 2000 characters.

     

    Corrections

    يك داستان- قسمت اول

    دوستان به دليل محدوديت كاراكتر براي نوشتن مجبور شدم اين داستان را در دو قسمت بنويسم.
    اين داستان به زبان محاوره اي نوشته شده لذا در تصحيح کردن خود از برگرداندن آن به فارسي رسمي خودداري كنيد و اگر در جايي اشتباه هاي دستوري يا غيره وجود دارد لطفً متذكر شويد. متشكرم :)


    -الو
    -الو
    -سلام عزيزم، خوبي؟
    -سلام كاترين…چي واست مهمه؟
    -چرا عصبانيي؟ چي شده؟
    -اصن اعصاب ندارم ها! خودت خوب ميدوني چي شده!
    -چي؟!
    -خودتو به اون راه نزن! اون يارو كه ديروز تو كافيشاپ مركز شهر باش بودي كي بود؟
    -من كه اونجا نبودم!
    -چرا بودي! بايد بدوني كه دوست دارم پس منو درك كن! من تحمل دروغا و خيانتاتو ندارم! بهم توضيح بده! سعي ميكنم بفهمم!
    -من…آه
    -الو؟
    -الو! چيو توضيح بدم؟كاري كه نكردم!
    -خودم فهميدم… تو به من خيانت كردي…
    -اون فقط يه دوست معمولي بود!
    -اين اس ام اس چيه تو موبايلت؟"كاترين بيا امروز بريم سينما" از ويكتور؟ آدم با دوست معمولي سينما نميره! ميره؟
    -به خدا دارم حقيقتو بت ميگم!
    -برو بدبخت دروغگو!
    -ببخشيد؟
    -ديگه نه من نه تو! همه چي تموم شد!
    -آه! تورو خدا! نه!
    -شرمنده چاره ديگه اي نيست. خوب بهم گوش كن… من فهميدم كه تو دوسم نداري…
    -ولي من دوست دارم(دختر گريه ميكند)
    -نه
    -خوب من اينو بت ثابت ميكنم…همينو ميخواي؟ هر كاري بگي ميكنم!
    -از زندگي من برو بيرون! من تو رو ديگه نميشناسم!
    -حرف آخرت اينه؟
    -آره
    -باشه! خدافظ
    -خدافظ… كاترين صب كن!(دختر تماس را قطع مي كند)

    پسر جوان به دختر زنگ مي زند ولي دختر جواب نمي دهد. او تصميم مي گيرد كه فردا به او زنگ بزند
    فردا صبح پسر متوجه مي شود كه تيتر اول يك روزنامه "سقوط دختري از آسمان خراش" است. او كنجكاو مي شود

    يك داستان- قسمت اول

    دوستان به دليل محدوديت كاراكتر براي نوشتن مجبور شدم اين داستان را در دو قسمت بنويسم.
    اين داستان به زبان محاوره اي نوشته شده لذا در تصحيح خود از برگرداندن آن به فارسي رسمي خودداري كنيد و اگر در جايي اشتباه هاي دستوري يا غيره وجود دارد لطفا لطفً متذكر شويد. متشكرم :)


    -الو
    -الو
    -سلام عزيزم، خوبي؟
    -سلام كاترين…چي واست مهمه؟
    -چرا عصبانيي؟ چي شده؟
    -اصن اعصاب ندارم ها! خودت خوب ميدوني چي شده!
    -چي؟!
    -خودتو به اون راه نزن! اون يارو كه ديروز تو كافيشاپ مركز شهر باهاش بودي كي بود؟
    -من كه اونجا نبودم!
    -چرا بودي! بايد بدوني كه خیلی دوستت دارم پس باید بفهمی چه احساسی بهت دارم منو درك كن! من تحمل دروغا و خيانتاتو ندارم!یالا بهم توضيح بده!تا منم سعي ميكنم بفهمم!
    -من…آه
    -الو؟
    -الو! چيو توضيح بدم؟كاري كه نكردم!
    -خودم مم..حالا فهميدم… توکه به من خيانت كردي…
    -اون فقط يه دوست معموليه بود!
    -اين اس ام اس چيه تو موبايلت؟"كاترين بيا امروز بريم سينما" از ويكتور؟ آدم با دوست معموليش سينما نميره! ميره؟
    -به خدا دارم حقيقتو بهت ميگم!
    -برو بدبخت دروغگو!
    -ببخشيد؟
    -ديگه نه من نه تو! همه چي بین ما تموم شد!
    -آه! تورو خدا! نه!
    -شرمنده... چاره ديگه اي نيست. خوب بهم گوش كن… من فهميدم كه تو دوسم نداري…
    -ولي من دوستت دارم(دختر گريه ميكند)
    -نه
    -خوب ولی من میتونم اينو بهت ثابت مي كنم…همينو ميخواي؟ هر كاري بگي ميكنم!
    -از زندگيم من برو بيرون! من دیگه تو رو ديگه نميشناسم!
    -حرف آخرت اينه؟
    -آره
    -باشه! خدافظ
    -خدافظ… كاترين صب كن!(دختر تماس را قطع مي كند)

    پسر جوان به دختر زنگ مي زند ولي دختر جواب نمي دهد. او تصميم مي گيرد كه فردا به او زنگ بزند

    فردا صبح پسر متوجه مي شود كه تيتر اول يكی از روزنامه ها "سقوط دختري از آسمان خراش" است. او كنجكاو مي شود

     

     

    **موفق باشی.

    يك داستان- قسمت اول

    دوستان به دليل محدوديت كاراكتر براي نوشتن مجبور شدم اين داستان را در دو قسمت بنويسم.
    اين داستان به زبان محاوره اي نوشته شده لذا در صحيح خود از برگرداندن آن به فارسي رسمي خودداري كنيد و اگر در جايي اشتباه هاي دستوري يا غيره وجود دارد لطفً متذكر شويد. متشكرم :)



    -سلام كاترين…چي واست مهمه؟  چی شده؟
    -چي؟! 
    -چرا بودي! بايد بدوني كه دوست دارم پس منو درك كن! من تحمل دروغا و خيانتاتو ندارم! بهم توضيح بده! سعي ميكنم بفهمم! 

    میدونی که دوست دارم بهتر است

    Write a correction

    Please enter between 25 and 8000 characters.

     

    More notebook entries written in Persian (Farsi)

    Show More