Site Feedback

يك داستان- قسمت دوم

و متن خبر را مي خواند و به قسمتي مي رسد كه نوشته بود:"اين دختر كه نامش كاترين كُلْماكُوا است قبل از پريدن از بالاي ساختمان نامه اي نوشته بود كه متن آن به شرح زير است: الكس منو به خاطر كارايي كه نكردم ببخش… ميدونم كه از خوندن اين نامه بدت مياد… تو هميشه دلمو ميشكوني! واسه همين زندگي رو بدرود گفتم… منو ديگه نميبيني… من به درخواستت عمل كردم و عشقمو به تو ثابت كردم…متأسفم"

روزنامه از دست پسر افتاد پسر و دوان دوان با چشمان گريان به سمت كلينيك مركزي شهر حركت كرد. هنگامي كه او به كلينيك رسيد، كاترين هنوز زنده بود اما بي هوش بود.پسر وارد اتاق دختر مي شود و گريان مي گويد:
-نمير! تورو خدا نمير! خواهش ميكنم! من تو رو از ته دل دوس دارم! آخه اين چه بلايي بود كه سر خودت اُوردي احمق؟

دختر به هوش آمد و چشمانش را باز كرد و با صدايي ضعيف به پسر گفت:
-حالا فهميدي كه چه قدر دوست دارمو حاضرم واست بميرم؟… اين درسو از زندگي ياد بگير… عشق چيزي نيست كه با چشيدن بشه فهميدش… براي عشق بايستي ارزش قائل بود يا اينكه از دستش داد… و تو از دستش دادي…

دختر در حالي كه داشت اين جمله ها را به پسر مي گفت دستش را روي دست پسر گذاشت و مرد. پسر نيز با صدايي بلند گريست…

Share:

 

5 comments

    Please enter between 0 and 2000 characters.

     

    Corrections

    يك داستان- قسمت دوم

    و متن خبر را مي خواند و به قسمتي مي رسد كه نوشته بود:"اين دختر كه نامش كاترين كُلْماكُوا است قبل از پريدن از بالاي ساختمان نامه اي نوشته بود كه متن آن به شرح زير است: الكس منو به خاطر كارهايي كه نكردم ببخش… ميدونم كه از خوندن اين نامه بدت مياید… تو هميشه دلمو ميشكوني! واسه همين زندگي رو بدرود گفتم… منو ديگه نميبيني… من به درخواستت عمل كردم و عشقمو به تو ثابت كردم…متأسفم"

    روزنامه از دست پسر افتادو پسر و دوان دوان و با چشمان گريان به سمت كلينيك مركزي شهر حركت كرد. هنگامي كه او به كلينيك رسيد، كاترين هنوز زنده بود اما بي هوش بود.پسر وارد اتاق دختر مي شود و گريان مي گويد:
    -نمير! تورو خدا نمير! خواهش ميكنم! من تو رو از ته دل دوست دارم! آخه اين چه بلايي بود كه سر خودت اُوردي احمق؟

    دختر به هوش آمد و چشمانش را باز كرد و با صدايي ضعيف به پسر گفت:
    -حالا فهميدي كه چه قدر دوستت دارمو حاضرم واست بميرم؟… اين درس ورا از زندگي ياد بگير… عشق چيزي نيست كه با چشيدن بشه فهميدش… براي عشق بايستي ارزش قائل بود يا اينكه از دستش داد… و تو از دستش دادي…

    دختر در حالي كه داشت اين جمله ها را به پسر مي گفت دستش را روي دست پسر گذاشت و مرد. پسر نيز با صدايي بلند گريست…

    يك داستان- قسمت دوم

    وقتی متن خبر را مي خواند و به قسمتي مي رسید كه نوشته بود:"اين دختر كه نامش كاترين كُلْماكُوا است قبل از پريدن از بالاي ساختمان نامه اي نوشته بوده كه متن آن به شرح زير است: الكس منو به خاطر كارايي كه نكردم ببخش… ميدونم كه از خوندن اين نامه ناراحتت می کنه بدت ميادولی تومثل هميشه دلموشکستی ميشكوني! واسه همين دیگه تحمل زندگي با تورو ندارم رو بدرود گفتمشاید دیگه منو ديگه نبینی نميبيني ولی بدون که می خواستم با اینکارمن به درخواستت عمل كردم و عشقمو به تو ثابت کنم كردم…متأسفم"

    روزنامه از دست پسر افتاد پسر و او دوان دوان با چشمان گريان به سمت كلينيك مركزي شهر حركت كرد. هنگامي كه او به كلينيك رسيد، كاترين هنوز زنده بود اما بي هوش بود.پسر وارد اتاق دختر شد و در حالی که گریه می کرد گفت مي شود و گريان مي گويد:
    -نمير! تورو خدا نمير! خواهش ميكنم! من تو رو از ته دل دوس دارم! آخه اين چه بلايي بود كه سر خودت اُوردي احمق؟

    دختر به هوش آمد .و چشمانش را باز كرد و با صدايي ضعيف به پسر گفت:
    -حالا فهميدي كه چه قدر دوستت دارمو حاضرم واست بميرم؟… می خوام اینو بدونی که اين درسو از زندگي ياد بگير… عشق چيزي نيست كه با چشيدن بشه فهميدش… براي عشق بايستي باید براش ارزش قایل بشی وگرنه از دستش میدی ارزش قائل بود يا اينكه از دستش داد… و تو اونو از دستش دادي…

    دختر در حالي كه داشت اين جمله ها را به پسر مي گفت دستش را روي دست پسر گذاشت و جان داد مرد. پسر نيز با صدايي بلند  می گريست

     

     

    **موفق باشی.

    يك داستان- قسمت دوم

    و متن خبر را مي خواند و به قسمتي مي رسد كه نوشته بود:"اين دختر كه نامش كاترين كُلْماكُوا است قبل از پريدن از بالاي ساختمان نامه اي نوشته بود كه متن آن به شرح زير است: الكس منو به خاطر كارايي كه نكردم ببخش… ميدونم كه از خوندن اين نامه بدت مياد… تو هميشه دلمو ميشكني! واسه همين زندگي رو بدرود گفتم… منو ديگه نميبيني… من به درخواستت عمل كردم و عشقمو به تو ثابت كردم…متأسفم"

    روزنامه از دست پسر افتاد و پسر و دوان دوان، با چشمان گريان به سمت كلينيك مركزي شهر حركت كرد. هنگامي كه او به كلينيك رسيد، كاترين هنوز زنده بود اما بي هوش ( بود ).پسر وارد اتاق دختر مي شود و گريان مي گويد:
    -نمير! تورو خدا نمير! خواهش ميكنم! من تو رو از ته دل دوس دارم! آخه اين چه بلايي بود كه سر خودت آوردي احمق؟

    دختر به هوش آمد و چشمانش را باز كرد و با صدايي ضعيف به پسر گفت:
    -حالا فهميدي كه چه قدر دوسِت دارم و حاضرم واست بميرم؟… اين درسو از زندگي ياد بگير… عشق چيزي نيست كه با چشيدن بشه فهميدش… براي عشق بايستي ارزش قائل بود يا اينكه از دستش داد… و تو از دستش دادي…

    دختر در حالي كه داشت اين جمله ها را به پسر مي گفت دستش را روي دست پسر گذاشت و مرد. پسر نيز با صدايي بلند گريست…

     

    بسیار عالی :) فکر کنم یه کم بخشای محاوره ای رو تحت تأثیر لهجه ی صحبت تهران نوشتید، من فقط دوجا رو درست کردم، که شکل معمول ترش هست.

    توی محاوره معمولاً از شکل " شکوندن " استفاده میشه، ولی وقتی توی متن محاوره نوشته میشه،  از همون شکل " شکستن " استفاده می کنن.

    :)

    Write a correction

    Please enter between 25 and 8000 characters.

     

    More notebook entries written in Persian (Farsi)

    Show More