Correcties · 12
لحظه آخر
یک خانم چهل و پنج ساله سکته قلبی کرد و به بیمارستان برده شد. وقتی روی میز جراحی بود تجربه نزدیک به مرگ داشت. هنگامی که خدا را دید از او پرسید «وقت من تمام شده؟» خدا گفت «نه، چهل و سه سال، دو ماه، و هشت روز دیگر برای زندگی کردن داری » بعد از بهبود، او تصمیم گرفت که در بیمارستان بماند و به برطرف کردن چین و چروک صورت و جراحی اندامش بپردازد. و حتی یکی را به کمک گرفت که امد و رنگ مویش را تغییر داد و دندان هایش را روشن کرد!چون او برای زندگی کردن خیلی وقت داشت، فکر کرد که از وقتش بیشترین استفاده را بکند. بعد از عمل آخرش از بیمارستان مرخص شد. در راه خانه وقتی از خیابان رد می شد ، او با یک آمبولانس تصادف کرد و کشته شد. با خدا روبرو شد، او گفت «فکر کردم که تو گفتی من چهل و سه سال دیگر دارم؟ چرا مرا از مسیر آمبولانس بیرون نکشیدی؟
خدا جواب داد « تو را نشناختم.»
لحظه آخر
یک خانم چهل و پنج سالگی ساله سکته قلبی داشت و به بیمارستان برده می شد. وقتی روی میز جراحی بود او تجربه نزدیک مرگ داشت. خدا دیدنی وقتی خدا را دید گفت پرسید «وقتی من تمام شود شده است؟» خدا گفت «نه، دیگر چهل و سه سال، دو ماه، و هشت روزدیگر برای زندگی کردن داری» بعد از بهبود، او تصمیم گرفت که در بیمارستان ماند بماند و برطرف کردن چین و چروک صورت و جراحی اندام داشته باشد(عملهای زیر را انجام دهد: کشیدن پوست صورت ،تخلیه چربیها، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم). و حتی یکی را داشت که امد و رنگ مویش را تغییر داد و دندانش را روشن کرد!چون او خیلی وقتی داشت تا زندگی کند، فکر کرد که از وقتش بیشترین استفاده را بکند. بعد از عمل آخرش از بیمارستان مرخص شد. وقتی از خیابان رد می شد تو راه خانه، او با یک آمبولانس کشته شد. روبهرو خدا رسید، او گفت «فکر کردم که تو گفتی من چهل و سه سال دیگر داشتم؟ چرا تو من را از مسیر آمبولانس بیرون نکشیدی ؟
خدا جواب داد « تو را نشناختم.»
لحظه ی آخر
خانم چهل و پنج ساله ای سکته ی قلبی می کند و به بیمارستان برده می شود. وقتی روی میز جراحی بود، مرگ را از نزدیک تجربه کرد. وقتی خدا را دید گفت:« وقت من به اتمام رسیده است؟» خداوند پاسخ داد:« نه، چهل و سه سال و دو ماه و هشت روز دیگر برای زندگی کردن وقت داری».پس از بهبود، تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و جراحی صورت برای برطرف کردن چین و چروک و همچنین جراحی اندام داشته باشد. او حتی رنگ موهایش را تغییر داد و دندان هایش را سفید کرد. چون فکر می کرد خیلی وقت دارد و باید از این وقت نهایت استفاده را بکند. پس از عمل آخرش از بیمارستان مرخص شد. در راه بازگشت به خانه، هنگام عبور از خیابان با یک آمبولانس تصادف کرد و کشته شد. رو به خدا کرد و گفت: « مگر نگفتی من چهل و سه سال دیگر عمر می کنم؟ چرا مرا از مسیر آمبولانس بیرون نکشیدی؟ خداوند پاسخ داد: «چون تو را نشناختم»
very good written...
لحظه آخر
یک خانم در سن چهل و پنج سالگی سکته قلبی می کند و به بیمارستان برده می شود. وقتی او روی میز جراحی بود، مرگ را از نزدیک تجربه می کند .وقنی خدا را دید ، به او گفت «زمان من تمام شده است ؟» خدا گفت «نه، هنوز چهل و سه سال، دو ماه، و هشت روزدیگر زمان برای زندگی کردن داری». بعد از بهبود، او تصمیم گرفت که در بیمارستان بماند و به طرف کردن چین و چروک صورت و جراحی اندام خود بپردازد و حتی به کمک یک نفر رنگ مو خود را تغییر داد و دندان هایش را روشن کرد.زیرا اوزمان زیادی برای زندگی کردن داشت ، فکر کرد که اززمانش بیشترین استفاده را بکند. بعد از عمل آخرش از بیمارستان مرخص شد. وقتی در راه خانه از خیابان رد می شد ، او با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد . دوباره به خدا رسید ،به او گفت «فکر کردم که تو گفتی من چهل و سه سال دیگر وقت دارم ؟ چرا مرا از مسیر آمبولانس بیرون نکشیدی ؟ خدا جواب داد « تو را نشناختم.لحظه ی آخر
Wil je sneller vooruitgang boeken?
Word nu lid van deze leer-community en probeer de gratis oefeningen uit!
Don’t miss out on the opportunity to learn a language from the comfort of your own home. Browse our selection of experienced language tutors and enroll in your first lesson now!
Start Learning Today
