جادوی پسر
... روزی در پارکی دختر کوچکی در حال گریه کردن بود...مردم اطرافش نمی دانستند چه اتفاقی برای دخترک افتاده است...مادرش به آرامی موهای دخترک را با دستش نوازش می کرد و با مهربانی از او پرسید که چه اتفاقی برایش افتاده است...اما باز فایده ای نداشت...مردم دورشان جمع شدند و سعی به کمک کردن مادر دخترک داشتند....دخترک با دیدن جمعیت نگران شد و صدای گریه اش بلندتر از قبل گشت...ناگهان پسری هم سن و سال دخترک به سمت او دوید و روبرویش به روی پاهایش نشست... دست هایش را جلو برد و اشک های دختر را از گونه اش پاک کرد و در دستانش جمع نمود...دختر از مادرش پرسید: این پسر چه می کند؟ پسر گفت: این دختر خیلی زیباست! شاید یک پری باشد...می گویند اشک های پری ها به مروارید تبدیل میشود... دخترک با شنیدن گفته حرف پسر گریه اش را متوقف کرد و با تبسم به اشک هایی که در دست پسر بود نگاه کرد... مردم و مادر دختر از دیدن این صحنه متعجب شدند...
very good written Shorush
(این داستان منو یاد یکی از سریال های کرده انداخت که بازیگر معروف کره لی مین هو هم در آن نقش اصلی داشت اسم سریال افسانه ی دریای آبی بود که اشک های پری دریایی تبدیل به مروارید می گشت...)
سحر پسر
روزی در پارکی یک دختر کوچولو داشت گریه می کرد،مردم اطرافش نمی دانستند که چه اتفاقی برایش افتاده است. مادر این دختر با دستش روی موهایش را نوازش می کرد،و با ملایمت از او می پرسید،ولی فایده نداشت.مردم اطرافش جمع شدند و به مادر این دختر کمک می کردند.با دیدن مردم صدای گریه دختر بلندتر از قبل شد.ناگهان یک پسر هم سن و سالش به طرف این دختر دوید،و رو به روی این دختر روی پاهایش شست،دستهایش را جلو برد،و اشکهای دختر را از گونه اش پاک کرد و روی دست خودش جمع کرد.دختر از مادرش پرسید:این پسر چه کار می کند؟پسر گفت:این دختر چقدر زیبا است! شاید یک پری باشد!می گویند که اشکهای پری به مروارید تبدیل می شود.این دختر با شنیدن این گفته پسر گریه اش متوقف شد و با صورتی متبسم به اشکهایی که روی دست پسر بود نگاه می کرد. تمام مردم و مادر دختر با دیدن این صحنه متعجب شدند.
( در زبان فارسی " ک" در انتهای بعضی کلمات به معنای کوچک هست.دخترَک( دختر کوچک).در بعضی جملات میتونید ازش استفاده کنید.
سحر پسر
روزی در یک پارک، دختر کوچی داشت گریه می کرد. مردم اطرافش نمی دانستند که چه اتفاقی برایش افتاده است. مادر این دختر با دستهایش موهای او را نوازش کرد و با مهربانی از او پرسید که چه اتفاقی برایش افتاده. اما فایده نداشت. مردم اطراف جمع شدند و به مادر این دختر کمک کردند. دختر با دیدن مردم آزرده شد و صدای گریه اش بالا رفت. ناگهان یک پسر هم سن و سال به طرف این دختر دوید و رو به روی این دختر بهروی پاهای خود نشست. دستهایش را پیش برد و اشکهای دختر را از گونههای او پاک کرد و روی دست خودش جمع کرد.دختر از مادرش پرسید: این پسر چه کار می کند؟ پسر گفت: این دختر چقدر زیباست! لابد فرشته است. می گویند که اشکهای فرشتهها به مروارید تبدیل می شود. دختر با شنیدن این حرف پسر گریه اش را متوقف کرد و با صورت متبسم به اشکهایی که روی دست پسر بود نگاه کرد. تمام مردم و مادر دختر با دیدن این صحنه متعجب شدند.



